تو این سفری که به جنوب داشتم فهمیدم فوبیای این رو دارم که وسایلمو بدزدن و من بدون هیچ چیزی تو یه شهر غریب آواره به شم. نصف شب کارشناسی کردم خودم رو و دیدم این فوبیا برمیگرده به فیلمایی که دوران بچگی دیدم و توش کیف مهم یه مسافر شهرستانی یا روستایی رو تو ترمینال یا تو اتوبوس موقعی که خوابه یا حواسش نیست میدزدن و نقش اول یه لحظه چهرهٔ دزد رو میبینه ولی بهش نمیرسه و حالا تو یه شهر غریب و بزرگ آوارهٔ کیفی میشه که همهٔ زندگیش بوده و در نهایت با چه بدبختیای زیر بارون تو یه محلهٔ قدیمی پایین شهر گمشده ش رو پیدا میکنه.
با خودم گفتم: خوب وضع من بهتره…
اولا که هیچ چیز خاصی همراهم ندارم که بهش دلبستگی داشته باشم
