تو این سفری که به جنوب داشتم فهمیدم فوبیای این رو دارم که وسایلمو بدزدن و من بدون هیچ چیزی تو یه شهر غریب آواره به شم. نصف شب کارشناسی کردم خودم رو و دیدم این فوبیا برمی‌گرده به فیلمایی که دوران بچگی دیدم و توش کیف مهم یه مسافر شهرستانی یا روستایی رو تو ترمینال یا تو اتوبوس موقعی که خوابه یا حواسش نیست می‌دزدن و نقش اول یه لحظه چهرهٔ دزد رو می‌بینه ولی بهش نمی‌رسه و حالا تو یه شهر غریب و بزرگ آوارهٔ کیفی می‌شه که همهٔ زندگیش بوده و در نهایت با چه بدبختی‌ای زیر بارون تو یه محلهٔ قدیمی پایین شهر گمشده ش رو پیدا می‌کنه.

بی نام

با خودم گفتم: خوب وضع من بهتره…

اولا که هیچ چیز خاصی همراهم ندارم که بهش دلبستگی داشته باشم

Continue reading »

 

یه میسد کال داشتم، چراغ گوشم  هی چشمک میزد، گوشی دور بود ازم، میگفتم تو که میدونی کی زنگ زده ولش کن، این هی چشمک زد، هی گفتم محل نذار، این هی چشمک زد، هی رفت رو اعصاب من، من اونورو نیگا کردم، این هی چشمک زد، هی چشمک زد، هی چشمک زد…

الان یکی بیاد با کارتک از رو زمین جمش کنه بفهمه نه هر بزی را لیاقت عشوه گریست…

 

گرمم بود، دچار یه حالت نامطلوب و ناراحتی شده بودم، استرس هم داشتم.  پیش خودم فکر کردم که چقدر گرمه.

یه ذره که گذشت متوجه شدم که میتونم کافشنم رو در بیارم.

چن دیقه بعد به این فکر کردم که بخاری رو هم میشه کم کرد.

در نهایت به این نتیجه رسیدم که پنجره ی اتاق هم قابلیت باز شدن رو داره …

 

از راه رسیده، بهم می‌گه مرتیکه چرا زنگ میزنم متوجه نمی‌شی؟ با دستم گوشیمو نشون میدم، ینی دور بوده ازم متوجه نشدم، میگه نه منظورم زنگ دره، دو ساعته پشت در وایسادم، میگم خب نفهمیدم دیگه.

مادرم زنگ زد، می‌رم گوشیمو جواب می‌دم، تموم که شدصفحه رو نگاه میکنم، بهش میگم زنگ نزدی که نکبت، میسد کال ندارم اصلا…

 

از اول؟ نه بذار از اینجا به گم:

ساعت ۹ صبح، من با موهای آشفته، از خواب ناز مستقیم به کلانتری رفتم. جلوی افسری که درجه‌اش را نمیدونم وایسادم و بهش گفتم که فلانی هستم، پنج شنبه بهم زنگ زدین که شنبه صبح بیام کلانتری ولی گفتم که شنبه تدریس دارم و نمی تونم بیام و شما گفتین یکشنبه بیا. البته بعد از سه بار تلاش برای اینکه توجهش رو به سمت خودم جلب کنم این جمله رو تونستم کامل بگم. شروع کرد گشتن بین پرونده‌ها و پوشهٔ سبز رنگ آشنایی رو کشید بیرون، یه ابلاغیه پر کرد داد دستم گفت امروز بعد از ظهر بیا با یه سرباز برو اینو تحویل بده. دفعهٔ چهارمی بود که برای این پرونده ابلاغیه می‌بردم. خوندمش. پرسیدم: دوباره شورای حل اختلاف چرا؟ یه نگاه به پرونده کرد و سرسری جواب داد: قاضی نوشته برای اینکه متهمین حاضر نشدند…

ساعت چهار جلوی در کلانتری وایسادم، دژبان حوصله نداره، همهٔ کسانی که ابلاغیه دارن و اومدن سرباز ببرن رو بیرون در نگه داشته:

Continue reading »

 

چند شب پیش داشتم خواب می‌دیدم

خواب دیدم که رای دادگاه همونی شده که من رو باهاش دارن می‌ترسونن که از شکایت دست بکشم.

خواب دیدم که اون چهار نفر تبرئه شدن و من رو به جرم اهانت به بسیج بردن زندان یک هفته و بعد تو یه سلول ۷۶ ضربه شلاق بهم زدن، جوری که کمرم خط های عمیق و عریض سرخ برداشت، از آن زخم هایی که هیچ وقت خوب نمی‌شوند. ولی موقع شلاق زدن هیچ صدایی از من در نیومد، فقط جگرم بود که داشت می‌سوخت که در حقم چه بی عدالتی بزرگی شده.

صحنه ی بعدی حمایت دوستانم بود و ناراحتی آنها به خاطر من … حس نیازی که اون لحظه تو خواب احساس می‌کردم و پاسخ زیبایی که بهش داده شد باعث شد که گریه کنم.

از خواب پریدم و دیدم به قدری گریه کردم که بالشم کاملا خیس شده.

نکته ی جالب اینجاست که من تو بیداری اصلا به این قضیه فکر هم نمی‌کنم و اصلا اهمیتی نمی‌دم چون می‌دونم از هیچ راه قانونی ای نمی‌تونن این جرم رو ثابت کنن، ولی اون حس بی عدالتی ای که تو خواب به من دست داده بود و اون نیاز به حمایت کاری کرده بود که با اون صورت خیس و حالت برفروخته از خواب بلند شم.

هوا گرگ و میش بود

 

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین که هیچی، یه دوسدخترم نداریم

 

دیشب رویای با تو بودن داشتم

 

معمولا وقتی با یه بچه ارتباط چشمی پیدا می‌کنم سعی می‌کنم حداقل یه لبخند بزنم، بماند که معمولاً براش زبون در میارم و این زبون درآوردن چه اتفاقات و خاطراتی رو برام پیش آورده.

چند شب پیش تو اتوبوس یه پسربچه روی پای پدرش روبه روی من نشسه بود، من هم از پنجره داشتم بیرون رو تماشا می‌کردم ولی از گوشهٔ چشم متوجه شدم که پسر به من زل زده، ولی ماهیچه های صورتم کاملا خشک شده بود و اصلاً نمی تونستم لبخند بزنم، درگیریم با این پروندهٔ ضرب و جرح و برخورد مشاور حقوقی کلانتری کل انرژیم رو بلعیده بود. به خاطر همین اصلاً به سمتش برنگشتم. ولی انگار پسربچه اصلاً قصد بی‌خیال شدن نداشت.

بالاخره آخرای مسیر بود که تصمیم گرفتم به هر زوری که شده برگردم و یه لبخند کوچیک تحویلش بدم که دیدم بغل باباش خوابه و من کل مسیر سر کار بودم و یه عذاب وجدان الکی رو داشتم به خودم تحمیل می‌کردم.

اونجا بود که واقعاً لبخند زدم …

 

هر گونه ارتباط و شباهتی را بین متن و عنوان تکذیب می‌کنم

 

© 2011 جوادو Suffusion theme by Sayontan Sinha