شده گشنه‌ت باشه، بخوای تخم مرغ درست کنی ولی ببینی قبلش حتما باید بری دسشویی ولی شدت عجله و گشنگی (و همزمان حرمان عقل به دلیل اضطرار جیش) باعث بشه به خودت بگی خب روغنو بذار روی شعله‌ی کم بعد سریع برو تا وقتی برگشتی داغ و آماده باشه، ولی تو دسشویی بهت خوش بگذره و یادت بره چه بچه‌ای رو گازه و با خیال راحت  برگردی ببینی خونه رو جوری دود برداشته که نیم متر جلوترت پیدا نیست؟

برای من دفه‌ی سوم بود الان

 

 

پریروز (پریروزی که این متن رو روی این کاغذ پاره نوشتم البته) یکی از رفقای شاعر رو سوار موتور کرده بودم و داشتیم با هم جایی می‌رفتیم که تو ترافیک گیر کردیم. بعد از مدتی که من اعصابم از ترافیک خورد شده بود به ناگاه گذری خالی دیدم و همچون آب از میانه اش روان شدم و حرکات ژانگولر کردم و بسی خوش گذشت. دوست شاعرمون که به ذوق اومده بود از این حرکت یه دو خط شعر حماسی در وصف من و موتورم و حرکات اعجاب انگیزی که کردم گفت، از اونهایی که رستم برای رخش می‌گفت (در واقع فردوسی برای رستم و رخش می‌گفت) خلاصه طی این دو روز هر بار سوار موتور می‌شم و یاد اون شعر می افتم دچار هیجان کاذب و آنی می‌شم و هی می‌خوام قر و قمیش بیام. ولی هیچ جا دیگه ترافیکی به کار نبود و من مجبور بودم مثل یه شهروند خوب رانندگی کنم، البته دوبار نزدیک بود سر اون شعر لعنتی و حواس پرتی تصادف کنم …

راستش میخواستم اعتراف کنم که اون روز هیچ شاعری ترک موتور من نبود و هیچ کس هیچ شعر حماسی ای برای ما نگفت. هر چند من فکر کردم که می‌شه از اون حرکت شعر جالبی درآورد البته حرکت هم چندان حرکتی نبود.

در ضمن طی دو روز گذشته پس از اون حرکت دیگه با موتور جایی نرفتم پس هیچ احتمال تصادفی هم به خاطر اون شعر نداشتم و اصلا به نظر من بشر داره به سمت بدی پیش می‌ره…

در هر صورت سفرهای نوروزی خوش بگذره

 

تو این سفری که به جنوب داشتم فهمیدم فوبیای این رو دارم که وسایلمو بدزدن و من بدون هیچ چیزی تو یه شهر غریب آواره به شم. نصف شب کارشناسی کردم خودم رو و دیدم این فوبیا برمی‌گرده به فیلمایی که دوران بچگی دیدم و توش کیف مهم یه مسافر شهرستانی یا روستایی رو تو ترمینال یا تو اتوبوس موقعی که خوابه یا حواسش نیست می‌دزدن و نقش اول یه لحظه چهرهٔ دزد رو می‌بینه ولی بهش نمی‌رسه و حالا تو یه شهر غریب و بزرگ آوارهٔ کیفی می‌شه که همهٔ زندگیش بوده و در نهایت با چه بدبختی‌ای زیر بارون تو یه محلهٔ قدیمی پایین شهر گمشده ش رو پیدا می‌کنه.

بی نام

با خودم گفتم: خوب وضع من بهتره…

اولا که هیچ چیز خاصی همراهم ندارم که بهش دلبستگی داشته باشم

Continue reading »

 

یه میسد کال داشتم، چراغ گوشم  هی چشمک میزد، گوشی دور بود ازم، میگفتم تو که میدونی کی زنگ زده ولش کن، این هی چشمک زد، هی گفتم محل نذار، این هی چشمک زد، هی رفت رو اعصاب من، من اونورو نیگا کردم، این هی چشمک زد، هی چشمک زد، هی چشمک زد…

الان یکی بیاد با کارتک از رو زمین جمش کنه بفهمه نه هر بزی را لیاقت عشوه گریست…

 

گرمم بود، دچار یه حالت نامطلوب و ناراحتی شده بودم، استرس هم داشتم.  پیش خودم فکر کردم که چقدر گرمه.

یه ذره که گذشت متوجه شدم که میتونم کافشنم رو در بیارم.

چن دیقه بعد به این فکر کردم که بخاری رو هم میشه کم کرد.

در نهایت به این نتیجه رسیدم که پنجره ی اتاق هم قابلیت باز شدن رو داره …

 

از راه رسیده، بهم می‌گه مرتیکه چرا زنگ میزنم متوجه نمی‌شی؟ با دستم گوشیمو نشون میدم، ینی دور بوده ازم متوجه نشدم، میگه نه منظورم زنگ دره، دو ساعته پشت در وایسادم، میگم خب نفهمیدم دیگه.

مادرم زنگ زد، می‌رم گوشیمو جواب می‌دم، تموم که شدصفحه رو نگاه میکنم، بهش میگم زنگ نزدی که نکبت، میسد کال ندارم اصلا…

 

از اول؟ نه بذار از اینجا به گم:

ساعت ۹ صبح، من با موهای آشفته، از خواب ناز مستقیم به کلانتری رفتم. جلوی افسری که درجه‌اش را نمیدونم وایسادم و بهش گفتم که فلانی هستم، پنج شنبه بهم زنگ زدین که شنبه صبح بیام کلانتری ولی گفتم که شنبه تدریس دارم و نمی تونم بیام و شما گفتین یکشنبه بیا. البته بعد از سه بار تلاش برای اینکه توجهش رو به سمت خودم جلب کنم این جمله رو تونستم کامل بگم. شروع کرد گشتن بین پرونده‌ها و پوشهٔ سبز رنگ آشنایی رو کشید بیرون، یه ابلاغیه پر کرد داد دستم گفت امروز بعد از ظهر بیا با یه سرباز برو اینو تحویل بده. دفعهٔ چهارمی بود که برای این پرونده ابلاغیه می‌بردم. خوندمش. پرسیدم: دوباره شورای حل اختلاف چرا؟ یه نگاه به پرونده کرد و سرسری جواب داد: قاضی نوشته برای اینکه متهمین حاضر نشدند…

ساعت چهار جلوی در کلانتری وایسادم، دژبان حوصله نداره، همهٔ کسانی که ابلاغیه دارن و اومدن سرباز ببرن رو بیرون در نگه داشته:

Continue reading »

 

چند شب پیش داشتم خواب می‌دیدم

خواب دیدم که رای دادگاه همونی شده که من رو باهاش دارن می‌ترسونن که از شکایت دست بکشم.

خواب دیدم که اون چهار نفر تبرئه شدن و من رو به جرم اهانت به بسیج بردن زندان یک هفته و بعد تو یه سلول ۷۶ ضربه شلاق بهم زدن، جوری که کمرم خط های عمیق و عریض سرخ برداشت، از آن زخم هایی که هیچ وقت خوب نمی‌شوند. ولی موقع شلاق زدن هیچ صدایی از من در نیومد، فقط جگرم بود که داشت می‌سوخت که در حقم چه بی عدالتی بزرگی شده.

صحنه ی بعدی حمایت دوستانم بود و ناراحتی آنها به خاطر من … حس نیازی که اون لحظه تو خواب احساس می‌کردم و پاسخ زیبایی که بهش داده شد باعث شد که گریه کنم.

از خواب پریدم و دیدم به قدری گریه کردم که بالشم کاملا خیس شده.

نکته ی جالب اینجاست که من تو بیداری اصلا به این قضیه فکر هم نمی‌کنم و اصلا اهمیتی نمی‌دم چون می‌دونم از هیچ راه قانونی ای نمی‌تونن این جرم رو ثابت کنن، ولی اون حس بی عدالتی ای که تو خواب به من دست داده بود و اون نیاز به حمایت کاری کرده بود که با اون صورت خیس و حالت برفروخته از خواب بلند شم.

هوا گرگ و میش بود

 

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین که هیچی، یه دوسدخترم نداریم

 

دیشب رویای با تو بودن داشتم

© 2011 جوادو Suffusion theme by Sayontan Sinha