چند شب پیش داشتم خواب میدیدم
خواب دیدم که رای دادگاه همونی شده که من رو باهاش دارن میترسونن که از شکایت دست بکشم.
خواب دیدم که اون چهار نفر تبرئه شدن و من رو به جرم اهانت به بسیج بردن زندان یک هفته و بعد تو یه سلول ۷۶ ضربه شلاق بهم زدن، جوری که کمرم خط های عمیق و عریض سرخ برداشت، از آن زخم هایی که هیچ وقت خوب نمیشوند. ولی موقع شلاق زدن هیچ صدایی از من در نیومد، فقط جگرم بود که داشت میسوخت که در حقم چه بی عدالتی بزرگی شده.
صحنه ی بعدی حمایت دوستانم بود و ناراحتی آنها به خاطر من … حس نیازی که اون لحظه تو خواب احساس میکردم و پاسخ زیبایی که بهش داده شد باعث شد که گریه کنم.
از خواب پریدم و دیدم به قدری گریه کردم که بالشم کاملا خیس شده.
نکته ی جالب اینجاست که من تو بیداری اصلا به این قضیه فکر هم نمیکنم و اصلا اهمیتی نمیدم چون میدونم از هیچ راه قانونی ای نمیتونن این جرم رو ثابت کنن، ولی اون حس بی عدالتی ای که تو خواب به من دست داده بود و اون نیاز به حمایت کاری کرده بود که با اون صورت خیس و حالت برفروخته از خواب بلند شم.
هوا گرگ و میش بود