<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>جوادو</title>
	<atom:link href="http://javadoo.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://javadoo.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 07 Apr 2012 10:26:15 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3</generator>
		<item>
		<title>عوارض تخم مرغ خام</title>
		<link>http://javadoo.com/?p=98</link>
		<comments>http://javadoo.com/?p=98#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Apr 2012 10:20:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جوادو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://javadoo.com/?p=98</guid>
		<description><![CDATA[شده گشنه‌ت باشه، بخوای تخم مرغ درست کنی ولی ببینی قبلش حتما باید بری دسشویی ولی شدت عجله و گشنگی (و همزمان حرمان عقل به دلیل اضطرار جیش) باعث بشه به خودت بگی خب روغنو بذار روی شعله‌ی کم بعد سریع برو تا وقتی برگشتی داغ و آماده باشه، ولی تو دسشویی بهت خوش بگذره <a href='http://javadoo.com/?p=98'>[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شده گشنه‌ت باشه، بخوای تخم مرغ درست کنی ولی ببینی قبلش حتما باید بری دسشویی ولی شدت عجله و گشنگی (و همزمان حرمان عقل به دلیل اضطرار جیش) باعث بشه به خودت بگی خب روغنو بذار روی شعله‌ی کم بعد سریع برو تا وقتی برگشتی داغ و آماده باشه، ولی تو دسشویی بهت خوش بگذره و یادت بره چه بچه‌ای رو گازه و با خیال راحت  برگردی ببینی خونه رو جوری دود برداشته که نیم متر جلوترت پیدا نیست؟</p>
<p>برای من دفه‌ی سوم بود الان</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://javadoo.com/?feed=rss2&#038;p=98</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرثیه ای برای یک هوندا یا نمایش سرخوردگی‌های بشر از زندگی</title>
		<link>http://javadoo.com/?p=90</link>
		<comments>http://javadoo.com/?p=90#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Mar 2012 15:55:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جوادو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://javadoo.com/?p=90</guid>
		<description><![CDATA[پریروز (پریروزی که این متن رو روی این کاغذ پاره نوشتم البته) یکی از رفقای شاعر رو سوار موتور کرده بودم و داشتیم با هم جایی می‌رفتیم که تو ترافیک گیر کردیم. بعد از مدتی که من اعصابم از ترافیک خورد شده بود به ناگاه گذری خالی دیدم و همچون آب از میانه اش روان <a href='http://javadoo.com/?p=90'>[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پریروز (پریروزی که این متن رو روی این کاغذ پاره نوشتم البته) یکی از رفقای شاعر رو سوار موتور کرده بودم و داشتیم با هم جایی می‌رفتیم که تو ترافیک گیر کردیم. بعد از مدتی که من اعصابم از ترافیک خورد شده بود به ناگاه گذری خالی دیدم و همچون آب از میانه اش روان شدم و حرکات ژانگولر کردم و بسی خوش گذشت. دوست شاعرمون که به ذوق اومده بود از این حرکت یه دو خط شعر حماسی در وصف من و موتورم و حرکات اعجاب انگیزی که کردم گفت، از اونهایی که رستم برای رخش می‌گفت (در واقع فردوسی برای رستم و رخش می‌گفت) خلاصه طی این دو روز هر بار سوار موتور می‌شم و یاد اون شعر می افتم دچار هیجان کاذب و آنی می‌شم و هی می‌خوام قر و قمیش بیام. ولی هیچ جا دیگه ترافیکی به کار نبود و من مجبور بودم مثل یه شهروند خوب رانندگی کنم، البته دوبار نزدیک بود سر اون شعر لعنتی و حواس پرتی تصادف کنم &#8230;</p>
<p>راستش میخواستم اعتراف کنم که اون روز هیچ شاعری ترک موتور من نبود و هیچ کس هیچ شعر حماسی ای برای ما نگفت. هر چند من فکر کردم که می‌شه از اون حرکت شعر جالبی درآورد البته حرکت هم چندان حرکتی نبود.</p>
<p>در ضمن طی دو روز گذشته پس از اون حرکت دیگه با موتور جایی نرفتم پس هیچ احتمال تصادفی هم به خاطر اون شعر نداشتم و اصلا به نظر من بشر داره به سمت بدی پیش می‌ره&#8230;</p>
<p>در هر صورت سفرهای نوروزی خوش بگذره</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://javadoo.com/?feed=rss2&#038;p=90</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برداشتی آزاد در بررسی نقش فیلم‌های تلویزیونی دههٔ شصت و هفتاد در کاهش سطح جرم و جنایت</title>
		<link>http://javadoo.com/?p=75</link>
		<comments>http://javadoo.com/?p=75#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Feb 2012 08:36:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جوادو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://javadoo.com/?p=75</guid>
		<description><![CDATA[تو این سفری که به جنوب داشتم فهمیدم فوبیای این رو دارم که وسایلمو بدزدن و من بدون هیچ چیزی تو یه شهر غریب آواره به شم. نصف شب کارشناسی کردم خودم رو و دیدم این فوبیا برمی‌گرده به فیلمایی که دوران بچگی دیدم و توش کیف مهم یه مسافر شهرستانی یا روستایی رو تو <a href='http://javadoo.com/?p=75'>[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تو این سفری که به جنوب داشتم فهمیدم فوبیای این رو دارم که وسایلمو بدزدن و من بدون هیچ چیزی تو یه شهر غریب آواره به شم. نصف شب کارشناسی کردم خودم رو و دیدم این فوبیا برمی‌گرده به فیلمایی که دوران بچگی دیدم و توش کیف مهم یه مسافر شهرستانی یا روستایی رو تو ترمینال یا تو اتوبوس موقعی که خوابه یا حواسش نیست می‌دزدن و نقش اول یه لحظه چهرهٔ دزد رو می‌بینه ولی بهش نمی‌رسه و حالا تو یه شهر غریب و بزرگ آوارهٔ کیفی می‌شه که همهٔ زندگیش بوده و در نهایت با چه بدبختی‌ای زیر بارون تو یه محلهٔ قدیمی پایین شهر گمشده ش رو پیدا می‌کنه.</p>
<p><a href="http://javadoo.com/wp-content/uploads/4lxjfo3uwr5ie87gmfjt.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-86" title="untitled" src="http://javadoo.com/wp-content/uploads/4lxjfo3uwr5ie87gmfjt.jpg" alt="بی نام" width="281" height="149" /></a></p>
<p>با خودم گفتم: خوب وضع من بهتره&#8230;</p>
<p>اولا که هیچ چیز خاصی همراهم ندارم که بهش دلبستگی داشته باشم</p>
<p><span id="more-75"></span>بعد هم اصلاً کل کیف و رو بدزدن، فناوری‌های روز مثل تلفن همراه دریچهٔ امیدی برای برگشت به خونه س، ولی فک کردم اگر اون رو هم بزنن؟ گفتم خوب یه تلفن پیدا می‌کنم زنگ می‌زنم پول بریزن به حسابم، ولی دیدم کارتم تو کیفمه و خوب کیفم رو هم قراره بدزدن.</p>
<p>به این فکر کردم که خوب یه نفر رو پیدا می‌کنم کمکم کنه پول رو بریزن به حساب اون بعد از اون بگیرم ولی گفتم اگر خودش دزد باشه چی؟ یا اگر جایی باشم که هیچ بانکی اون نزدیکیا نباشه؟ یا اگر خودم رو هم بدزدن؟ واویلا</p>
<p>در آخر ماجرا وقتی با چشمانی باز  سقف چادر رو در سیصد متری خلیج همیشه فارس  نگاه می‌کردم و به صدای نفس کشیدن همسفرم گوش می‌دادم فکر کردم که این فوبیا فوبیای خوبیه و باعث می‌شه ما حواسمون به وسایلمون باشه و شب‌ها به جای اینکه در خواب غفلت به سر بریم اندکی دربارهٔ جهان و مسایل پیرامون اون فکر کنیم و سفر زهرمارمون بشه، همچنین جلوی سرقت و اعتیاد و فحشا گرفته میشه و دزدها از بیکاری و عدم درآمدزایی این شغل سخت و پرخطر تو این دورهٔ گرونی ارز و سکه مجبور می‌شن اصلاح بشن و یه کار شرافتمندانه پیدا کنن و اینجوری جامعه به سمت خوبی می‌ره و جرم و جنایت ریشه کن می‌شه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://javadoo.com/?feed=rss2&#038;p=75</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کار هر بز نیست نوشابه وا کردن</title>
		<link>http://javadoo.com/?p=68</link>
		<comments>http://javadoo.com/?p=68#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Jan 2012 17:34:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جوادو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://javadoo.com/?p=68</guid>
		<description><![CDATA[یه میسد کال داشتم، چراغ گوشم  هی چشمک میزد، گوشی دور بود ازم، میگفتم تو که میدونی کی زنگ زده ولش کن، این هی چشمک زد، هی گفتم محل نذار، این هی چشمک زد، هی رفت رو اعصاب من، من اونورو نیگا کردم، این هی چشمک زد، هی چشمک زد، هی چشمک زد&#8230; الان یکی <a href='http://javadoo.com/?p=68'>[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه میسد کال داشتم، چراغ گوشم  هی چشمک میزد، گوشی دور بود ازم، میگفتم تو که میدونی کی زنگ زده ولش کن، این هی چشمک زد، هی گفتم محل نذار، این هی چشمک زد، هی رفت رو اعصاب من، من اونورو نیگا کردم، این هی چشمک زد، هی چشمک زد، هی چشمک زد&#8230;</p>
<p>الان یکی بیاد با کارتک از رو زمین جمش کنه بفهمه نه هر بزی را لیاقت عشوه گریست&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://javadoo.com/?feed=rss2&#038;p=68</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیشرفت شگفت انگیز علم در یک روز گرم زمستانی</title>
		<link>http://javadoo.com/?p=63</link>
		<comments>http://javadoo.com/?p=63#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Jan 2012 07:17:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جوادو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://javadoo.com/?p=63</guid>
		<description><![CDATA[گرمم بود، دچار یه حالت نامطلوب و ناراحتی شده بودم، استرس هم داشتم.  پیش خودم فکر کردم که چقدر گرمه. یه ذره که گذشت متوجه شدم که میتونم کافشنم رو در بیارم. چن دیقه بعد به این فکر کردم که بخاری رو هم میشه کم کرد. در نهایت به این نتیجه رسیدم که پنجره ی <a href='http://javadoo.com/?p=63'>[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گرمم بود، دچار یه حالت نامطلوب و ناراحتی شده بودم، استرس هم داشتم.  پیش خودم فکر کردم که چقدر گرمه.</p>
<p>یه ذره که گذشت متوجه شدم که میتونم کافشنم رو در بیارم.</p>
<p>چن دیقه بعد به این فکر کردم که بخاری رو هم میشه کم کرد.</p>
<p>در نهایت به این نتیجه رسیدم که پنجره ی اتاق هم قابلیت باز شدن رو داره &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://javadoo.com/?feed=rss2&#038;p=63</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گیج هم خودتونید</title>
		<link>http://javadoo.com/?p=59</link>
		<comments>http://javadoo.com/?p=59#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Jan 2012 13:33:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جوادو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://javadoo.com/?p=59</guid>
		<description><![CDATA[از راه رسیده، بهم می‌گه مرتیکه چرا زنگ میزنم متوجه نمی‌شی؟ با دستم گوشیمو نشون میدم، ینی دور بوده ازم متوجه نشدم، میگه نه منظورم زنگ دره، دو ساعته پشت در وایسادم، میگم خب نفهمیدم دیگه. مادرم زنگ زد، می‌رم گوشیمو جواب می‌دم، تموم که شدصفحه رو نگاه میکنم، بهش میگم زنگ نزدی که نکبت، <a href='http://javadoo.com/?p=59'>[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از راه رسیده، بهم می‌گه مرتیکه چرا زنگ میزنم متوجه نمی‌شی؟ با دستم گوشیمو نشون میدم، ینی دور بوده ازم متوجه نشدم، میگه نه منظورم زنگ دره، دو ساعته پشت در وایسادم، میگم خب نفهمیدم دیگه.</p>
<p>مادرم زنگ زد، می‌رم گوشیمو جواب می‌دم، تموم که شدصفحه رو نگاه میکنم، بهش میگم زنگ نزدی که نکبت، میسد کال ندارم اصلا&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://javadoo.com/?feed=rss2&#038;p=59</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای پنج لیر یک نفر کشته می‌شود</title>
		<link>http://javadoo.com/?p=43</link>
		<comments>http://javadoo.com/?p=43#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Dec 2011 09:46:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جوادو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://javadoo.com/?p=43</guid>
		<description><![CDATA[از اول؟ نه بذار از اینجا به گم: ساعت ۹ صبح، من با موهای آشفته، از خواب ناز مستقیم به کلانتری رفتم. جلوی افسری که درجه‌اش را نمیدونم وایسادم و بهش گفتم که فلانی هستم، پنج شنبه بهم زنگ زدین که شنبه صبح بیام کلانتری ولی گفتم که شنبه تدریس دارم و نمی تونم بیام <a href='http://javadoo.com/?p=43'>[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از اول؟ نه بذار از اینجا به گم:</p>
<p>ساعت ۹ صبح، من با موهای آشفته، از خواب ناز مستقیم به کلانتری رفتم. جلوی افسری که درجه‌اش را نمیدونم وایسادم و بهش گفتم که فلانی هستم، پنج شنبه بهم زنگ زدین که شنبه صبح بیام کلانتری ولی گفتم که شنبه تدریس دارم و نمی تونم بیام و شما گفتین یکشنبه بیا. البته بعد از سه بار تلاش برای اینکه توجهش رو به سمت خودم جلب کنم این جمله رو تونستم کامل بگم. شروع کرد گشتن بین پرونده‌ها و پوشهٔ سبز رنگ آشنایی رو کشید بیرون، یه ابلاغیه پر کرد داد دستم گفت امروز بعد از ظهر بیا با یه سرباز برو اینو تحویل بده. دفعهٔ چهارمی بود که برای این پرونده ابلاغیه می‌بردم. خوندمش. پرسیدم: دوباره شورای حل اختلاف چرا؟ یه نگاه به پرونده کرد و سرسری جواب داد: قاضی نوشته برای اینکه متهمین حاضر نشدند&#8230;</p>
<p>ساعت چهار جلوی در کلانتری وایسادم، دژبان حوصله نداره، همهٔ کسانی که ابلاغیه دارن و اومدن سرباز ببرن رو بیرون در نگه داشته:</p>
<p><span id="more-43"></span>- صب کنید سرباز که اومد صداتون می‌کنم دیگه!</p>
<p>سربازها از خواب نیمروز بیدار شده و نیم ساعتی بود که مشغول بستن بند پوتین بودند.</p>
<p>اولین سرباز که اومد قبل از هر چیزی پرسید: کی وسیله داره؟</p>
<p>هیچ کس نداشت.</p>
<p>مسیرها رو چک کرد و نزدیک‌ترین رو انتخاب کرد. دژبان هنوز حوصله نداره.</p>
<p>سرباز بعدی هم به همین ترتیب بود، وضعیت دژبان فرقی نکرده بود.</p>
<p>به داخل رفتم، یکی بود که امور دفتری رو انجام می‌داد، از ستاره های روی لباسش معلوم بود چهارتا پوتین بیشتر پاره کرده بود.</p>
<p>بهش گفتم که چرا سربازها فقط با کسایی که وسیله دارن می‌رن؟</p>
<p>گفت خب باید وسیله داشته باشین دیگه. گفتم یعنی کسی که وسیله نداره از حقوق قانونی محروم میشه؟ نباید کارش راه بیفته؟ من که وسیله ندارم چیکار باید بکنم؟ گفت خب نمیشه که سرباز بیاد سوار موتور بشه که – موتور از کجا اومد؟ &#8211; گفتم: من که اصلا وسیله ندارم بیاد تاکسی می‌گیرم میبرمش خب – انگار که نشنیده باشه – گفت: خب اگه جوون مردمو سوار موتور کنی ببری بکشی تو پولشو میدی؟ ادامه ندادم، گفتم: بیاد من دربست می‌گیرم میبرمشو میارم، یه قدم راه بیشتر نیست اصلا، بی حوصله شد، گفت برو پیش دژبان.</p>
<p>دژبان خسته بود، آذری بود، یکی اونجا باهاش به زبون خودش حرف زد، چهره ش یکم باز شد.</p>
<p>بالاخره یه سرباز پیدا کردم، دستشو گرفتم و رفتیم ابلاغیه رو از زیر در انداختیم تو، همین.</p>
<p>لابد ربط تیتر با متن چیه؟</p>
<p>عزیز نسین داستانی داره (که هر چی سرچ کردم نتونستم اصلش رو پیدا کنم) دربارهٔ مرد ساده ای که صبح از خونه میاد بیرون و تا شب همینجور سرش کلاه میذارن و در حقش بی عدالتی می کنن، آخر داستان یک نفر در حقش پنج لیره بی عدالتی می کنه و این هم از شدت عصبانیت و ناراحتی می زنه و اون رو می کشه. روزنامه‌ها فردا تیتیر میزنن: به خاطر پنج لیر یک نفر جان خود را از دست داد.</p>
<p>داستان حکایت منه، مشتی انسان فرهنگی و سیستم قضایی جاری.</p>
<p>صبح روز بسیج برای اعتراض به صدای بلند گو و پخش آهنگ (که نفهمیدم چه خاصیتی برای بچه‌ها داره) رفتم مدرسه، مربی پرورشی و مدیر مدرسه به همراه دو تا از معلم‌ها اقدام به ضرب و جرح من کردن. این تا اینجا. زنگ زدم مامور اومد، گزارش نوشت، رفتم کلانتری، گفتن برو دادسرا شکایت کن، رفتم اونجا، شکایت نوشتم، گفتن برو کلانتری نامه بگیر برای پزشکی قانونی، رفتم کلانتری، گفتن تمبر باطل نکردی برگرد دادسرا، رفتم دادسرا تمبر باطل کردم برگشتم کلانتری، نامه دادن رفتم پزشکی قانونی، نامه رو بردم کلانتری، چند روز بعد زنگ زدن فردا صبح کلانتری باش، فردا صبح به من ابلاغیه دادن گفتن بعد از ظهر بیا سرباز ببر ابلاغیه رو تحویل بده، بعد از ظهر اومدم ابلاغیه رو بردم، فردا متهمین حاضر نشدن دوباره ابلاغیه به من دادن که بعد از ظهر ببرم تحویل بدم، فردا اومدن دو خط نوشتن گفتن برو خبر می‌کنیم، خبر کردن رفتم اتاق مشاورهٔ خود کلانتری پیش مسئولش که خانومی بود، تا تونست گفت که بیخیال شم و ناامیدم کرد و گفت اشتباه کردی و اصلا معلوم نیست که راست بگی و ینی چی که رفتی مدرسه و اونا به جرم اهانت به بسیج ازت شکایت کردن و اگر به نتیجه برسه تو شلاق می‌خوری و &#8230; دوباره ابلاغیه داد، برای شورای حل اختلاف، بعد از ظهر اومدم سرباز برداشتم بردم تحویل دادم، فردا ده دیقه دیر رسیدم، همینکه از پله‌ها داشتم میومدم بالا اونا از پله‌ها اومدن پایین، از شانسم پروندهٔ اول بودم و با همین تاخیر جزیی اونا رفتن (قوانین مورفی)، دوباره کلانتری ابلاغیه تحویل، چند روز بعد دوباره شورای حل اختلاف، اینبار اونا نیومدن، پنج شنبه دوباره به من زنگ زدن که شنبه بیا کلانتری.</p>
<p>من گفتم شنبه تدریس دارم، اگر ممکنه یکشنبه بیام &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://javadoo.com/?feed=rss2&#038;p=43</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جناب آقای تمساح</title>
		<link>http://javadoo.com/?p=41</link>
		<comments>http://javadoo.com/?p=41#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Dec 2011 18:41:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جوادو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://javadoo.com/?p=41</guid>
		<description><![CDATA[چند شب پیش داشتم خواب می‌دیدم خواب دیدم که رای دادگاه همونی شده که من رو باهاش دارن می‌ترسونن که از شکایت دست بکشم. خواب دیدم که اون چهار نفر تبرئه شدن و من رو به جرم اهانت به بسیج بردن زندان یک هفته و بعد تو یه سلول ۷۶ ضربه شلاق بهم زدن، جوری <a href='http://javadoo.com/?p=41'>[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند شب پیش داشتم خواب می‌دیدم</p>
<p>خواب دیدم که رای دادگاه همونی شده که من رو باهاش دارن می‌ترسونن که از شکایت دست بکشم.</p>
<p>خواب دیدم که اون چهار نفر تبرئه شدن و من رو به جرم اهانت به بسیج بردن زندان یک هفته و بعد تو یه سلول ۷۶ ضربه شلاق بهم زدن، جوری که کمرم خط های عمیق و عریض سرخ برداشت، از آن زخم هایی که هیچ وقت خوب نمی‌شوند. ولی موقع شلاق زدن هیچ صدایی از من در نیومد، فقط جگرم بود که داشت می‌سوخت که در حقم چه بی عدالتی بزرگی شده.</p>
<p>صحنه ی بعدی حمایت دوستانم بود و ناراحتی آنها به خاطر من &#8230; حس نیازی که اون لحظه تو خواب احساس می‌کردم و پاسخ زیبایی که بهش داده شد باعث شد که گریه کنم.</p>
<p>از خواب پریدم و دیدم به قدری گریه کردم که بالشم کاملا خیس شده.</p>
<p>نکته ی جالب اینجاست که من تو بیداری اصلا به این قضیه فکر هم نمی‌کنم و اصلا اهمیتی نمی‌دم چون می‌دونم از هیچ راه قانونی ای نمی‌تونن این جرم رو ثابت کنن، ولی اون حس بی عدالتی ای که تو خواب به من دست داده بود و اون نیاز به حمایت کاری کرده بود که با اون صورت خیس و حالت برفروخته از خواب بلند شم.</p>
<p>هوا گرگ و میش بود</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://javadoo.com/?feed=rss2&#038;p=41</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ظاهر و باطن</title>
		<link>http://javadoo.com/?p=34</link>
		<comments>http://javadoo.com/?p=34#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Dec 2011 08:59:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جوادو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://javadoo.com/?p=34</guid>
		<description><![CDATA[پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین که هیچی، یه دوسدخترم نداریم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین که هیچی، یه دوسدخترم نداریم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://javadoo.com/?feed=rss2&#038;p=34</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا خواب ها تعبیر نمی‌شوند</title>
		<link>http://javadoo.com/?p=24</link>
		<comments>http://javadoo.com/?p=24#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Dec 2011 11:33:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جوادو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://javadoo.com/?p=24</guid>
		<description><![CDATA[دیشب رویای با تو بودن داشتم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب رویای با تو بودن داشتم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://javadoo.com/?feed=rss2&#038;p=24</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

